محبوبم !من ازمیدانهای جنگ بازمی گردم
میدانهای جنگ!جنگ انگشتانم با هجی کلماتی که برای تو می نویسم .
مجروح از نیزه ی بُرنده اشک، سرم را بر
شانه هایت کزآنم نیست می کذارم .در رگ و پوستم میدوی.
شقیقه هایم را به آتش می کشی .
کشتی ِلبانم را در دریای خون لبانت غرق می کنی .

داغ از نبودن توام.تب حلقومم را به نوازش زبانت بزدا.
کی فصل ییلاق می رسد؟تا گله ی اسبان وحشی چشمانت را در مرتع ِخرم ِسینه ام رها ببینم ؟
محبوبم ! من از جنگ باز می گردم .
جنگ با نوازش سر انگشتان تو که شانه های مرمری مرا می تراشند.
از جنگ برکه ی قلبت با ماهی کوچک دل خود . جنگ درخت قامتت با گنجشگ بی پناه چشمم.
زخمهایم را مداوا مکن .
خون خاطره هایم را از پیکرعمرم پاک نکن .دستمالهای شفابخش را به پیشانی ام مبند . نذر کرده ام پابرهنه در آغوشت بــــِدوم