کمی مرا بهانه کن

 

کمی مرا بهانه کن

               برای مست بودنت

                          دمی مرا ترانه کن

                                   برای شب سروده ات

                           دیر شدی بهاررفت

               کمی برای خاطرم

محض خدا جوانه کن

              چقدرصبر ؟چقدر شعرو التهاب ؟

                                چقدر انتظار بی جواب؟

                                       ترا قسم به آخر تمام قصه ها  مرا 

                                  وعشق خویش را 

                             به نقطه ای

           خلاصه کن

                    خلاصه کن

شعر :مهر افروز

برگزیده ای ازنامه ها غفیف

مراشوقی به باتوماندن نیست اماباتو مردن را دوست دارم .آنسان که شعله های سرخ آتش در کوهپایه اندک اندک فرو می نشینند. تندی  ِتیزی که به سکوت و سرما بدل می شود وخاکسترش راباد به جویبار ها می سپارد. آ رمیدن در آغوش تو را به خوابهای دوران کودکی دیده ام .

ادامه نوشته

بهارم!بهانه ام !

بهارم !آشیانه ام !آغوش فراخت را دوست دارم .

بهارم !بهانه ام !تپیدنت را در زیر پوست تنم دوست دارم .

چشمانت

 را چند می فروشی؟

دستانت آیا قیمتی دارند ؟من گنجهای گرماگرمش را می خرم .آتش لبانت را چی؟سوختنم را بر لب درگاهش دوست دارم.

بهارم !باغ تمشک!شانه هایت را کجا می گذاری؟شبهایش را می ستایم

من از خستگی ِ قله های ایستاده بر پا ،از دل دل ِ کوههای بی حرکت،از تپیدن تو در رگ و ریشه ام به تو پناه آورده ام .

خیمه ی دستانت را به رویم بگشا.مهمانم کن. من به لمس سرانگشتانت قانعم .

 

نذرکرده ام

محبوبم !من ازمیدانهای جنگ بازمی گردم

میدانهای جنگ!جنگ انگشتانم با هجی کلماتی که برای تو می نویسم .

مجروح از نیزه ی بُرنده اشک، سرم را بر

شانه هایت کزآنم نیست می کذارم .در رگ و پوستم میدوی.

 شقیقه هایم را به آتش می کشی .

 کشتی  ِلبانم را در دریای خون لبانت غرق می کنی .

ابیانه

داغ از نبودن توام.تب حلقومم را به نوازش زبانت بزدا.

کی فصل ییلاق می رسد؟تا گله ی اسبان وحشی چشمانت را در مرتع  ِخرم  ِسینه ام رها ببینم ؟

محبوبم ! من از جنگ باز می گردم .

جنگ با نوازش سر انگشتان تو  که شانه های مرمری مرا می تراشند.

از جنگ برکه ی قلبت با ماهی کوچک دل خود . جنگ درخت قامتت با گنجشگ بی پناه چشمم.

 زخمهایم را مداوا مکن .

خون خاطره هایم را از پیکرعمرم پاک نکن .دستمالهای شفابخش را به پیشانی ام مبند . نذر کرده ام پابرهنه  در آغوشت بــــِدوم

 

 

 

 

 

کبوتر ناز

 

کبوتر ناز من تنها نشسته
دلم براش ميسوزه بالش شکسته
به من نگاه ميکنه غمگين و خسته
مامان جون مهربون بالشو بسته
کبوتر ناز من خوب ميشي فردا
دوباره پر مي کشي تو آسمونها

عروسک قشنگ من

عروسک قشنگ من قرمز پوشيده ............... تو تخت خواب مخمل آبيش خوابيده

يه روز مامان رفته بازار اونو خريده............. قشنگ تر از عروسکم هيچ کس نديده

.

عروسک من ...... چشماتو باز کن ..... وقتي که شب شد ...... اون وقت لالا کن

بيا بريم توي حياط با من بازي کن................. توپ بازي و شن بازي و طناب بازي کن

ما گلهاي خندانيم

ما گلهاي خندانيم ......... فرزندان ايرانيم
ايران پاك خود را ......... مانند جان مي دانيم
ما بايد دانا باشيم........ هوشيار و بينا باشيم
از بهر حفظ ايران .......... بايد توانا باشيم
آباد باشي اي ايران ....... آزاد باشي اي ايران
از ما فرزندان خود ........ دلشاد باش اي ايران

آفتاب اومده

صبح شده آفتاب اومده................من تازه از خواب پا شدم
واي جواب مامان جونو ...............اي خدا چي بدم
اول جامو جمع مي کنم ................بعد چايي رو دم مي کنم
حاضر مي شم براي ورزش ..............ورزشهاي ساده و نرمش
با صابون خوشبو،مي شورم دست و رو .........صورتم مي شه از پاکي چو گلها
مامانم واسه من يه چايي مي ريزن ..........بوسم هم ميکنن، ميگن: بفرما.

ترانه های کودکان

پاشو، پاشو، خورشيد و نگاه کن

 

پاشو، پاشو، خورشيد و نگاه کن

پاشو، پاشو، آفتابو صدا کن

پاشو، پاشو، لباستو بپوش

پاشو، پاشو، آماده شو بکوش

.

حرف منو گوش کن

خوابو فراموش کن

زنده کن با ورزش دل و جان

.

اي کودک زيبا

زودتر پاشو از جا

نيرو بخشد ورزش به انسان.

پیکر تو نقشه جغرافیای من است

برگرفته از کتاب "تاسبز شوم از عشق " شاعر :نزار قبانی .ترجمه :موسی اسوار انتشارات سخن  

 

عشق مرا افزون کن

ای زیبا ترین حمله های جنونم

ای سفر خنجر ...در بافتهایم

ای ژرف ترین دشنه

بانوی من بر غرق من بیفزا

که در یا صدایم می کند

بر مرگ من بیفزا ی

شاید مرگ ،چون هلاکم کرد ، زنده ام سازد

پیکر تو نقشه ی جغرافیای منست

دیگر مرا با نقشه جهان کاری نیست

من کهن ترین پایتخت ِ اندوهم

و زخمم نقشی از ایام ِ فرعونان

درد ِ من ...چون لکه ای روغن

از بیروت ...تا چین گسترده است

درد من کاروانی است

که خلیفگان ِ شام ...در سده  ی هفتمین

تا چین گسیل کرده اند

ودر دهان اژدها گم شده است

 

ادامه نوشته