بهارم!بهانه ام !
بهارم !آشیانه ام !آغوش فراخت را دوست دارم .
بهارم !بهانه ام !تپیدنت را در زیر پوست تنم دوست دارم .
چشمانت
را چند می فروشی؟
دستانت آیا قیمتی دارند ؟من گنجهای گرماگرمش را می خرم .آتش لبانت را چی؟سوختنم را بر لب درگاهش دوست دارم.
بهارم !باغ تمشک!شانه هایت را کجا می گذاری؟شبهایش را می ستایم
من از خستگی ِ قله های ایستاده بر پا ،از دل دل ِ کوههای بی حرکت،از تپیدن تو در رگ و ریشه ام به تو پناه آورده ام .
خیمه ی دستانت را به رویم بگشا.مهمانم کن. من به لمس سرانگشتانت قانعم .
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۸ ساعت 16:49 توسط رامین و مــــــهر افروز
|
سلام