شعر

 

چون در توقدم می زنم رود می شوی

خروشان و غلطان .

که تنم را باخودت می بری

هرچه سنگ به پایت می بندم آسیمه سر تری

هرچه خاک در تو می فکنم  عمیق تر

ای خوب! خاطرم را نمناک بوسه هایت کن

شعر


 

با خواب نهفته دشت بیارام

با معمای خفته در گردنه بیامیز

شیشه پیشانی ات را بوسه ابرها بلند می کنند

در مه خیالم غنوده می طلبمت ای خوب !

شعر

 

برگ به برگ

درختان را خلاصه می کنم

لانه پرنده می ماند و شانه ات

آشیانه ام را دور نریز

 

باتو می مانم

 

تنهایی تنم را مرور می کنم ،رودهایی را که به شوقت پیموده ام زیباترند .

از وقتی با لبخندهایت هم خانه ام، نه آسمان، آسمان است نه زمین ،زمین .یگانه ام !جهانم تویی. 

اینبار نمی گذارم که نباشی. نبودنت از پس اینهمه نیستی الزامی است . ترانه ام باش .در شعرهای نانوشته ام بدرخش.ستاره ام باش . اما بی من مباش.