همیشه منتظرت می مانم. هرزمستان هر تابستان هربهاری که از راه برسد . مرا تنها برای عشق ورزیدن به تو آفریده اند
برای آنکه از جزایر زیبای لبانت گذ ر کنم . برای آنکه از تمام تپه های بازوانت بالا بروم
مرا برای ستایش شیرینی کام تو آفریده اند وقتی لبالب از خنده و بارانی
همیشه منتظرت می مانم تابالا و بلند بر آستانه دفتر شعرهایم پدیدار شوی . ترا از طعم شاتوت ها وتوت فرنگی و گیلاس ها آفریده ام

شهد ِ سرخ ،جاری در رگ منی. شیرین تر از لبخند تو نمی چشم.لطفا در خون من طغیان کن رگهایم را از حضور شادمانه ات شرحه شرحه کن . من عادت ندارم حصارها را پاس داری کنم
مثل آیات قرآن تلاوتت می کنم ترا از حدیث های متواتر گرفته ام .تلأ لوی چشمان تو،شکوه ِ مساجد خفته در نورند .بر بالا دست مــِناره ها ترا می شنوم که از تنم به دلم نشانی میدهی . می خواهم در محراب بازوانت به سجده های بی زمان بیارامم.
این ماه را هم به شوق تو ،تا بهار زنده می مانم . زنده تا بدانی چقدر به شوق بودن با تو، با نبودنت ساخته ام .
همه بعداز گذشت عمر پیر می شوند من اما از گذار اسم زیبایت بر تن و جانم جوانتر شده ام .
کم کم اسفند به فروردین نزدیک می شود ومن به عطر خاطره هایی که با تو نداشته ام معطرم .
هرگز کنار تونبودم ، اما باتو در خودم زیستم .هر بهار را به زمستان و هر زمستان را به بهار رساندم تا تنها برایم شعر باشی و شوق زیستن .
هرگز با تو سفر نرفتم اما فقط به عشق دیدن دوباره ی تو باز گشتم .
هرگز مرا در آغوشت نکشیدی اما تمام کوهها را به یاد عظمت آغوشت پاس داشته ام
هرگز با من هم کلام من نبودی اما تمام شعر های عاشقانه ام را برای تو سرودم .
آه !
چقدر مهربانی تو!مرا به خواب برکه های چشمانت دعوت کن .
"بهار ،حضور توست .بودن توست"