دختر و بهار

 

دختر و بهار

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب تقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود




شب و هوس

شب و هوس

 

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان




بهاریه

 

همیشه منتظرت می مانم. هرزمستان هر تابستان  هربهاری که از راه برسد . مرا تنها برای عشق ورزیدن به تو آفریده اند

برای آنکه از جزایر زیبای لبانت گذ ر کنم . برای آنکه از تمام تپه های بازوانت بالا بروم

مرا برای ستایش شیرینی کام تو آفریده اند وقتی لبالب از خنده و بارانی

همیشه منتظرت می مانم تابالا و بلند بر آستانه دفتر شعرهایم  پدیدار شوی . ترا از طعم شاتوت ها وتوت فرنگی و گیلاس ها آفریده ام

  برگرفته از وبلاگ www.alish69.blogsky.com/

شهد ِ سرخ ،جاری در رگ منی. شیرین تر از لبخند تو نمی چشم.لطفا در خون من طغیان کن رگهایم را از حضور شادمانه ات شرحه شرحه کن . من عادت ندارم حصارها را پاس داری کنم

مثل آیات قرآن تلاوتت می کنم ترا از حدیث های متواتر گرفته ام .تلأ لوی  چشمان تو،شکوه  ِ مساجد خفته در نورند .بر بالا دست مــِناره ها ترا می شنوم که از تنم به دلم نشانی میدهی . می خواهم در محراب بازوانت  به سجده های بی زمان بیارامم.

این ماه را هم به شوق تو ،تا بهار زنده می مانم . زنده تا بدانی چقدر به شوق بودن با تو، با نبودنت ساخته ام .

همه بعداز گذشت عمر پیر می شوند من اما از گذار اسم زیبایت بر تن و جانم جوانتر شده ام .

کم کم اسفند به فروردین نزدیک می شود ومن به عطر خاطره هایی که با تو نداشته ام معطرم  .

هرگز کنار تونبودم ، اما باتو در خودم زیستم .هر بهار را به زمستان و هر زمستان را به بهار رساندم تا تنها برایم شعر باشی و شوق زیستن .

هرگز با تو سفر نرفتم اما فقط به عشق دیدن دوباره ی  تو باز گشتم .

هرگز مرا در آغوشت نکشیدی اما تمام کوهها را به یاد عظمت آغوشت پاس داشته ام

هرگز با من هم کلام من نبودی اما تمام شعر های عاشقانه ام را برای تو سرودم .

آه !

چقدر مهربانی تو!مرا به خواب برکه های چشمانت دعوت کن .

"بهار  ،حضور توست .بودن توست"

نامه هایم برای تو

چقدر خسته ام ازنبودنت.مثل درخت از نبودن پرنده بر شاخه اش

مثل رودخانه از خالی بودن تنش.

برایت از آبها ،اشک هارانوشته ام از کوهها فرهادهارا تراشیده ام وازتنم شعررا  سروده ام .

تنها برای تو . برای تو که خواب زمستانی سرنوشتمی .بهار که از راه برسد در آغوش تو جوانه خواهم زد. از صخره های تنت می رویـــَم . بهانه ام تویی برای آنکه شادمان باشم .

عشق من !بالا!

 کی بردوردست چشمانم ....

ادامه نوشته

شادمانی بهاره

 

شادمانی مرا از پس این کلمات دریاب.

 وقتی که نیستی  ومن بی بودنت ،نه در انتظار آمدنت که در فراق تو به شادمانی یک شمع به روشنی یک خورشید می سوزم و جز گرما و شوق و حرارت چیزی ندارم.

نهی دستی پادشاهانه من ،جز نداشتن تو نیست محبوبم! .

اما تو را نه تملک می کنم ونه می فروشم چرا که از آن ِ همه می خواهمت

.برای تمام دشتها برای همه دریاها و برای  تمام هستی .

 

محبوبم !شیرینم !فرهادم !....

ادامه نوشته

اشراق ِعشق

بیا که با تو به معراج نور باید رفت

 

به مرز آینه های شعور باید رفت

 

بُراق حادثه زین کن که در رکاب غرور

 

بر آسمان ِ رفیع ِ حضور باید رفت

 

مرا به مشرق اشراق عشق می خوانند

 

بیا به وادی سینا به طُور باید رفت

 

همیشه معبر آیینه ها تماشایی است

 

به اشتیاق نظر تا عبور باید رفت

 

قسم به عصمت ِ این لحظه های نورانی

 

بیا که با تو به معراج نور باید رفت.

احمد شاملو

متولد: ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه- درگذشت: ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، ادیب، مترجم ایرانی و از اعضای کانون نویسندگان ایران بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد بود. 

 شاعر:غادةالسمان  برگرفته از کتاب سمفونی پنجم جنوب –موسی بیدج انتشارات پالیزان

 دوچشم برهنه  

 

در چشمان تو

مساحتی برای مرگ است و عشق.

آیا

به گمشده ای چون من

                              رخصت می دهی

به بیابانهای تو بیایم

ودر  پلکهایت را

پشت سرم ببندم

وبا مرگ خود کمی خلوت کنم؟

هرچه را که دوست دارم

از آن من نیست

 

دریا از آن من نیست

مرا ،چونان صدفی کوچک

میان بازوان خویش می گیرد

می نوازد

وبه ساحلم  می اندازد

تاخورشید برشته ام کند

 

پاییز از آن من نیست

برگهایش

این پروانه های رنگی

            بر گرد من می رقصند

                         تابا خاک وصلت کنند

وخواهش های من

میتراوند

چون غباری روشن

عشق تو از آن من نیست.....

فقط زخم من از آن من است

خیابانی

که مرا به مرگ زیبای من می برد

                                   با وبای ذهن

 شاعر:غادةالسمان  برگرفته از کتاب سمفونی پنجم جنوب –موسی بیدج انتشارات پالیزان

دیدار شبانه

برگرفته از کتاب قطره های باران .نویسنده رضا محمدی. انتشارات:نشر روزگار

حسرت یدار ،حسرتی بیگانه نیست.هرچند یادت مرا سرگردان دیدار ناپیدا می نماید.

دل می سپارم تافروباری و از پذیرش این دوست سوزی پاک در امتداد بی وقفه نفوذ تا انتها و بینهایت با تو همراه می شوم. گویی هنوز و هنوز تمام طول راهرو فاصله پر می گردد و من همچنان ادا مه می دهم .

 

بنگر ای محبوب !تا کجا خود را تنها برده ای که هرچه فاصله را می کاهم و به سویت پیش می رانم،تنها ترم . تنهایی ات را در بطن شب نشانده ای . تنهایی ژرفی  که با وزن لحظه  به اوزان تازه کشیده می شود، تراز مندی را بی سکوت تنهایی تو نمی توان آواز داد....

.

برگرفته از کتاب قطره های باران .نویسنده رضا محمدی. انتشارات:نشر روزگار

نامه هایم برای تو

مثل شعر شاعران عرب ،ملیح ،بر سطوح لبان  تو ،موج می زنم.گاهی جزر می شوم گاهی مد .

افول تمامی خورشیدها،تابش سپیده دمانی بود که زیر پیراهنم پنهانند.وقتی تو برآنها با دست پارو می کشی.

با تو نه به قطب شمال پرواز می کنم نه به قطب جنوب. قلبت سیاره ی بزرگی ست که قباله ام کرده ای . دیگر چه بخواهم ؟؟

 

ادامه نوشته