من اگر نتوانم ترا هر صبح

از صلیب سینه هایم پایین بکشم

یا نتوانی نشای نوازش را

برشالیزار ران هایم بکاری

من سفارت لبهایت را

درکشور بازوانم ،تعطیل اعلان می کنم ...

وقتی عشق سفیر ما نباشد محبوبم !


************************

نه سرآغاز و نه سرانجام این دنیارا می طلبم

دنیای من تویی

خلاصه در تلاقی لبهایمان.


*****************

باید دست بردارم از پرسه زدن درتو

اما تو خیابان بزرگی شده ای

که از تمام جسمم می گذری

دور برگردانی در کار نیست

**************

بیدارم تاریشه ات را که زیر پوستم می دود

تماشا کنم

درد می کشم

مثل زن آبستن

هولناک ست که تو از آن من باشی و بادیگری