تبليغاتX
همدلی دوستانه
شعر وادبیات جوانان

عشق پاك

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:21  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:13  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

شاخه ها ی شانه ات را

 به پرنده ی خانه به دوش اجاره می دهی ؟

 

و دانه های بوسه برایش می پاشی ؟

و پیاله ی از آغوشت

 فرا رویش می گذاری ؟؟

پرنده ام که از سرما نمی میرم ،از تنهایی چرا !!

آقای صاحب شاخه ها !

اجاره نامه بنویسیم ؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:22  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

  دانه ام ببخش درین سرمای دی ماه

پرو بالم را نوازش کن 

و جرعه ای آب به کامم بریز

بی عشق دارد جان می سپارد

پرنده ای که منم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 19:15  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

ماهی گیران در چشم های تو

تور می فکنند

وتو سبدهایشان را

سرشار به بازارهامی فرستی 

الا سفره ی دل من

که از چشمهای تو خالی است و نمک گیر دهان توست

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 19:2  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 جستجویم کن

حرف به حرف

هجا به هجا

واژه به واژه

میخواهم در دهان تو آب شوم

چون حبه ای قند

مزه مزه ام که ی کنی

آبشار می شوم سرازیر در آغوش تو .

صدایم بزن با لبان گداخته از بوسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 18:46  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

چون در توقدم می زنم رود می شوی

خروشان و غلطان .

که تنم را باخودت می بری

هرچه سنگ به پایت می بندم آسیمه سر تری

هرچه خاک در تو می فکنم  عمیق تر

ای خوب! خاطرم را نمناک بوسه هایت کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:32  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 


 

با خواب نهفته دشت بیارام

با معمای خفته در گردنه بیامیز

شیشه پیشانی ات را بوسه ابرها بلند می کنند

در مه خیالم غنوده می طلبمت ای خوب !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:27  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

برگ به برگ

درختان را خلاصه می کنم

لانه پرنده می ماند و شانه ات

آشیانه ام را دور نریز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:13  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

تنهایی تنم را مرور می کنم ،رودهایی را که به شوقت پیموده ام زیباترند .

از وقتی با لبخندهایت هم خانه ام، نه آسمان، آسمان است نه زمین ،زمین .یگانه ام !جهانم تویی. 

اینبار نمی گذارم که نباشی. نبودنت از پس اینهمه نیستی الزامی است . ترانه ام باش .در شعرهای نانوشته ام بدرخش.ستاره ام باش . اما بی من مباش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:53  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

کجایی ؟

"کرکس های تنهایی جز استخوانهایم نگذاشته اند "

پرسش بیهوده ی چشمهاست

از سایه ی نامعلومت بر دیوارهای  روزهایم .

 

نبودنت الزامیست می دانم .

تاعقربه هابه دنبالت بگردند ساعتهاست که دستم از بودن با تو

دست خالی ست .

تونیستی واین را قانون شعرها کرده ای

مهر افروز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:59  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

تو ابتدای رودخانه ای

تو ابتدای روخانه ای

اولین حرف آغاز .

قلم در دست توست

رنگهایت را بردار

و بهشتت را تصویر کن

عقابی جوجه اش را به تو سپرد

نوازش عجیب

 در مویرگهایت جاری ست .

برگرفته از کتاب :خانه ی هزار نیلوفر – گیتی خوشدل –نشر پیکان 1383
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:25  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

از باغ ِ دست تو

ازنگاهت که از آسمان ،آسمان تر است

می بارم

از لبخندت که از نهر ،نهر ترست

می نوشم

 از اشک تو که از مروارید ،مروارید ترست

می غلتم

از عشق تو که از زخم ،زخم تر ست

می سوزم

 

 برگرفته از کتاب :خانه ی هزار نیلوفر – گیتی خوشدل –نشر پیکان 1383

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:24  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

ریشه ات جها ن را پر کرده بود

هردرخت که به بهار نگاهت دل باخت

جوان شد

هرخستگی که به آیینه ی چهره ات نگریست

آرامگرفت .

هرگاه از سرم گذشت که دوستت  می دارم

خجل گشتم از روی عشق

که اقیانوس بودی و قطره یی پنداشتمت

ریشه ات جهان را پرکرده بود

خورشیدها در آغوشت به خواب رفته بودند

جامه ی انسان برتو فریب بود

چندین و چند آسمان را در سینه پنهان کرده بودی ؟

برگرفته از کتاب :خانه ی هزار نیلوفر – گیتی خوشدل –نشر پیکان 1383

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 18:22  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

هدیه

یکی از دوستانم به نام پل یک اتومبیل سواری را به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آ ن را تحسین می کرد .پل نزدیک ماشین رسید پسرپرسید :

"این ماشین مال شما ست ،آقا ؟"

پل ،سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت :"برادرم به عنوان عیدی به من داده است"

پسر متعجب شد و گفت :منظورتان این است که برادرتان این ماشین راهمین جوری ، بدون این که یک سنت هم بابت آن پرداخت کنید ،به شما داده است ؟ آخ جون ، ای کاش ..."

البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند ،او می خواست آرزو کند که ای کاش او هم چنین برادری داشت .اما آنچه که پسر گفت سر تا پای وجود پل را به لرزه در آورد ...

"ای کاش من هم یک همچون برادری بودم "

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کردو سپس با یک انگیزه آنی گفت که دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم ؟

پسر گفت :اوه بله ،دوست دارم .

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت . با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت :"آقا میشه خواهش کنم بری به طرف خونه ما ؟

پل لبخند زد .او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید .او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین شیک و بزرگی به خانه برگشته است .اما پل این بار هم در اشتباه بود ...پسر گفت ":بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگه دارید "

پسر از پله ها بالا دوید چیزی نگذشت که پل صدای بر گشتن او را شنید . اما او دیگر تند و تیز بر نمی گشت . او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود .سپس او را بر روی پله پایینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد کرد

"اوناهاش .جیمی ، می بینی ؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم .برادرش عیدی بهش داده و اویک سنت هم بابت آن پرداخت نکرده .یه روزی هم من یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ...انوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو ، همان طوری که برات شرح می دم ببینی ..."

 

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش رو پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلویی ماشین نشاند . برادر بزرگتر ،با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تایی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند

 

بر گرفته از کتاب :تو ،تویی ؟! گرد آورنده امیر رضا آرمیون –انتشارات حدیث امروز

 

برای آنچه دارید شکر گزار باشید ،تا چیزهای خوب بیشتری به سو یتان جذب شوند .

روندا بیرن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 12:14  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

نقطه ضعف مساوی است با نقطه قوت

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه را نندگی از ازبازو قطع شده بود

برای تعلم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت که ازفرزنش یک قهرمان  جودو بسازد.

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل با شگاهها ببیند .

 

در طول شش ماه استاد فقط  روی بدن سازی کودک کار کرد و  در  عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به  او یاد نداد . بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر بر گزار  می شود .استا د به کودک فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفا ن خود را شکست دهد .

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین با شگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری .

آن کودک یک دست ، موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان کشوری برگزیده شود .

 

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه باز گشت به منزل ،کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید ، استاد گفت :

"دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ،ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ،گرفتن دست چپ تو بود ، که تو چنین دستی نداشتی ! "

 

یاد بگیر در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی ،راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست .بلکه استفاده از بی امکاناتی به عنوان نقطه قوت است !

 

بر گرفته از کتاب :تو ،تویی ؟! گرد آورنده امیر رضا آرمیون –انتشارات حدیث امروز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 12:13  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

خدایا لطفا ادامه بده

آهنگری بود که پس ازگذران جوانی پرشرو شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.سالهاباعلاقه کارکرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگی اش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش مدام بیشترمی شد.

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع ازوضعیت دشوارش به اوگفت :"واقعا عجیب است !درست بعد از این که تصمیم گرفته ای که مرد خدا ترسی بشوی زندگی ات بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجودتمام تلاشهایت درمسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده "

 

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد .اوهم بارها همین فکررا کرده بود ونمی فهمید چه برسر زنگی اش آمده است!

اما نمیخواست سوال دوستش رابی پاسخ بگذاردکمی فکرکرد و ناگهان پاسخی راکه می خواست یافت.

 

این پاسخ آهنگر بود :

دراین کارگاه فولاد خام را برایم می آورند که با آن شمشیر بسازم .می دانی چطوراین کار را می کنم ؟اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بی رحمی سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن ضربه می زنم تا این فولاد شکلی بگیرد که می خواهم بعد آن را در آب سرد فرو می کنم بطوریکه تمام کارگاه را بخارفرا می گیرد .فولاد بخاطر این تغیر ناگهانی دما ناله می کند رنج می برد .یک بار کافی نیست باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیرمورد نظر م دست بیابم .....

 

آهنگر لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد .حرارت ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش می شود.میدانم از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آنرا کنار می گذارم

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگارفولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد .اما تنها چیزی که می خواهم این است

"خدای من !از کارت دست نکش تاشکلی را که تو می خواهی به خود بگیرد ....

با هر روشی که می پسندیادامه بده هرمدت که لازم است ادامه بده ...اما هرگز مرا میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن !"

 

برگرفته از کتاب توتویی

گردآورنده امیررضا آرمیون انتشارات حدیث امروز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:38  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

 

برای چشمهای نجیبت ای دوست !

یا نگاهم چه حرفها که ندارم و می دانی

که کلمات گنجینه ی پنهان منند  

اما اگر چشمی نباشد که بخواندش  و گوشی نباشد که  بشنود

بودنشان را  چه سود ؟؟

می گریزی و من در پی ات

برگه های نانوشته را

یکایک به آتش درونم

به سکوت می خوانم

 اما تو می دانی که نمی شود و نشد

سالهاست که درخون جملاتم غرقم وباخیال توهم پیمان

 

برای لب خاموشت ای دوست !

چه بوسه ها که ندارم

کاشکی   کمال الملک زنده می بود

که تبسمت را نقاشی کند

بربوم  چشمهای من .

تایادت را بردیوار های کاخ گلستان بیاویزم

درقصر پادشاهان .

 

 

بی آنکه در کنارم بوده باشی

تمام روزهایم را باتو شب می کنم و تمام سپیده دمان را روز روشن .

 تنها تویی که دارایی منی .بی آنکه از آن خودم کرده باشمت .

بودنت گنج من است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:43  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

میان موج سفید برگه هایم ،جز تنهایی ایام چیز دیکری نمی خروشد .

تنهایی که از سر رضایت انتخاب می کنیم تا دمی برای خودمان باشیم و آسوده .

درخود خیمه می زنم تا در مرغزار دلم به سکوت ترا ترسیم کنم .

چقدر برای باتو بودن می باید که بنویسم؟و برای از تو گفتن ؟

تمام دقیقه ها به تکرار می کذرند اما توتکراری نمی شوی .

پرنده نیسنم تا به سویت بال بگشایم اما در هوای تو پریدن می توانم .

بیستون نیستم تا فرهاد نازکانه بتراشدم اما در عشق تو استواری ِ کوه را میتوانم چون زاگرس .

در سلولهایت پناهم می دهی و مرا تبخیر می کنی و چون عطر در هوایت می پراکنی ام و.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 18:13  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

بـرخـلاف زنـان كـه اسـاتـیـد مـسـلم هـنـر دوپــهلوگری هستـند، اغـلب مـردان آنــچه كه مقصودشان است را می گـویند و آنچه را كه می گویند مقصودشان است. صحـبـتــهای آنان رك و راست و بی پرده می باشد. از طـرف دیگر زنان بخصوص هنگام گفتگو عموما زیرك تـر و پیچیده تر هستند.

به همین خاطر است كه تفسیر زبان جسـمانـی زنان از اهمیت زیادی برخوردار میباشد.

خواه باور كنید یا نه، زنان دائما از طریق زبان جسمانی خود در حال ساطع نمودن علائمی هستند كه نمایانگر اندیشه و خواسته شان در آن هنگام است. تنها راه حل، رمز گشایی این علائم می باشد، كه بخصوص در روزهای آغازین آشنایی كه هنوز یكدیگر را نمی شناسید، مفید خواهد بود.

نشانه های جسمانی زیر را چك كنید تا متوجه شوید مفهوم حركات چشمها و پاها زمانی كه لبان همسرتان بسته است چیست.

دل ربایی

تشخیص زنانی كه سعی در جلب توجه شوهرشان دارند آسان است، در حقیقت تمامی جلوه های زبان جسمانی و حركات بدنی آنها دچار تحولی شگرف میگردد. در ابتدا آنها بسمت شوهرشان متمایل شده و تماسهای چشمی بسیاری برقرار میكنند. آنان بیش از معمول خندیده و دائما لبخند میزنند، صرفه نظر از اینكه گفته شوهرشان بامزه بوده باشد یا خیر. آنها لبهای خود را به هم می فشارند. در كل چهره شان سرزنده تر است.

زنان دلربا همچنین حالت بی تابی و بیقراری بیشتری دارند و معمولا این حالت از لمس كردن جواهرات، چرخاندن حلقه و كشیدن گردنبند مشخص میگردد. علت هیجانات عصبی است؛ چون ضربان قلب آنها نسبت به حالت عادی اندكی بیشتر شده و برای رهایی از تنش نیاز به روزنه ای پیدا می كنند.

ممكن است با موهایشان نیز بازی كنند و دستشان را بطور غیر معمول روی دست دیگر قرار دهند كه ممكن است نشانگر این باشد كه مایلند شوهرشان به همان صورت دست او را بگیرد.

عكس العمل شما: اگر همسرتان اغلب یا تمامی نشانه های دلربایی فوق را بنمایش گذاشت، احساس اطمینان نموده و با جدیت و دلگرمی حركت كنید. اساسا، اعمال وی چراغ سبزی برای شما جهت شروع كاری ( شستن ظرفها! ) میباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 18:29  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

آرزوهایی از ویکتور هوگو اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی، و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی. آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی، نه كم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند چون این كارِ ساده ای است، بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان كه هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم حیوانی را نوازش كنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا كه به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینكه سالی یك بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است. فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 12:29  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

بیا تا ببویمت مثل مرغان دریایی که آب را .

 

بیا تا بنوشمت مثل چشمهایت که خواب را.

 

بیا تا بخوانمت مثل قناریان دوردست که آواز را .

 

درتنم موج میزنی ،ساحل بی نهایتـــت منم .من، که در تو نشانه ام نیست.

 

به جزیره های دوردست خیالت مرا از چه می کشانی ؟من که سکّــــــانم رها در موج ِ تنهایی ست ؟

 

ترا با خود م می برم .سنگ به سنگ . چشمه به چشمه. درخت به درخت.

 

ترا با خودم به کوچ عشایر ِ رها در کوهپایه ها می برم . در غارها ی زاگرس که از تراویدن اشک ِ سنگها  خالی شده اند .

 

ترا باخودم به آبشارها می برم آنجا که آبها در پروازند و سنگها خاکسار قطره های کوچک آب .

 

خوب من !

آرامش رگهایم از تپیدن نام تودر خون ِ من است.

                                                   سرمستی جملاتم از ستایش خیال توست.

                                                                                    در خاک خسته ی تنم ،تنها توبمان.

 

تو،توبمان که نیستی و در منی.

 

تو ،توبمان که با منی وهیچ جایی نیستی   .

 

بیا تا بسرایمت مثل لبان گرم که شعر ها را.

 

چه کسی می تواند مرا از بودن باتو منع کند ؟کدام قانون ؟کدام محکمه ؟کدام قاضی ؟

تو با من بگو:

در برابرت کدام پروانه می ماند که به صحرای خوش بوی سینه ات نکوچد؟

من پروانه .

تو با من بگو:

در برابرت کدام کِــشتی می ماند که در اقیانوس چشمانت لنگر نیفکند ؟من کشتی .

تو با من بگو:

در برابرت کدام کلمه می ماند که در گرمای نفست شعر نشود ؟ من کلمه .

 

 

 

تو در منی .درمن .با تو من اینگونه نمی دانم که ام .

باتوست که من می دانم خودمم.

 

لبنان ، تنگه برینگ ،غار لاسکو ،بیابان صحرا ، خلیج عدن ،بلندای تبت ، همه را باتو می خواهم.

جغرافیای من !

درلابلای متن کتابهای مدرسه  ازپس اینهمه سال ،  تنها نام تو را میخواندم .

                                                                                   تنها نام ترا می خوانم.

                                                                                           تنها نام ترا خواهم خواند .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 13:54  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

من آموختم

شاید نشه با خوندن مهمترین آموخته زندگی یکنفر به جای اون قرار گرفت و زندگی کرد ولی میشه حداقل همون نیرو زمان و .... براش صرف نکرد و اون تجربه رو بدست آورد. اینها یه چند نمونه از این موارده:

    1- من آموختم که هر چقدر بزرگتر می شوم کمتر به من توجه می شود.(۶ساله)
    ۲ـ من آموختم که هیچ وقت برای التیام بخشیدن به یک رابطه صدمه دیده دیر نیست.(۵۷ساله)
    3ـ من آموختم که هر موفقیت بزرگی در ابتدا نا ممکن به نظر رسیده است.(۴۷ ساله)
    4ـ من آموختم که برای اینکه روز خوبی داشته باشی در طبیعت به دنبال نشاط و زیبایی باش. گوش کن تا صدای زیبا بشنوی . با دیگران سخن مهر آمیز بگو و برای یک نفر بدون اینکه خودش بفهمد،یک کار خوب انجام بده.(۸۵ساله)
    ۵ـ من آموختم که تقریبا هیچ کلالی مرغوبی ارزان نسیت.(۵۲ ساله)
    ۶ـ من آموختم که بچه دار شدن مشکلات زناشویی را حل نمی کند.(۲۴ساله)
    ۷ـ من آموختم که دیدن درد و غم دیگرای بدترین درد است.(۴۶ساله)
    8ـ من آموختم که هنوز خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم.(۹۲ساله)
    ۹ـ من آموختم که نمی توانم از دیگران انتظار داشته باشم که مشکلات مرا حل کنند.(۳۴ساله)
    ۱۰ـ من آموختم که انسانهای سخاوتمند کمتر دچار مشکلات ذهنی و احساسی می شوند.(۵۱ساله)
    ۱۱ـ من آموختم که اگر می خواهی میهمانی بروی باید خودت هم میهمانی بدهی.(۳۸ساله)
    ۱۲ـ من آموختم که عشق قلب آدم را میشکند ولی ارزشش را دارد.(۲۶ ساله)
    ۱۳ـ من آموختم که بهترین دوستانم آنهایی هستند که مرا دچار مشکل میکنند.(۱۱ساله)
    ۱۴ـ من آموختم که هر وقت به مسافرت می روم آرزو می کنم که کاش در خانه بودم و هر وقت در خانه هستم دلم می خواهد در مسافرت باشم.(۵۹ساله)
    ۱۵ـ من آموختم که موفق زندگی کردن مثل نواختن ویلون است که باید هر روز تمرین کنی.(۷۰ساله)
    ۱۶ـ من آموختم که لازم است اجازه دهید کودکان شما کودک باشند.(۳۷ساله)
    ۱۷ـ من آموختم که هیچ گاه نباید قبل از حل و فصل مجادله ای به رختخواب بروید.(۷۳ ساله)
    ۱۸ـ من آموختم که نمی شود یک تکه کلم را در یک لیون شیر پنهان کرد.(۷ساله)
    ۱۹ـ من آموختم که اعتماد ، تنها عامل مهم در روابط شخصی و کاری است.(۲۰ساله)
    ۲۰ـ من آموختم که بیشتر چیزهایی که درباره آنها نگران هستیم اتفاق نمی افتند.(۶۴ساله)
    ۲۱ـ من آموختم که مهمترین تصمیمی که در زندگی می گیری این است که ببینی با چه کسی می خواهی ازدواج کنی.(۹۵ساله)
    ۲۲ـ من آموختم که همواره باید به آینده فکرکنم ، هنوز کتابهایی برای خواندن ، غروبهایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.(۸۶ساله)
    ۲۳ـ من آموختم کسانی هستند که تو را عاشقانه دوست دارند فقط نمی دانند چطور این احساس را نشان بدهند.(۴۱ساله)
    ۲۴ـ من آموختم که پدرم می تواند خیلی حرفها بزند که من نمی توانم.(۸ساله)
    ۲۵ـ من آموختم که اگر کسی حرف ناشایستی درباره ام زد من به زندگی ادامه بدهم تا بقیه چنین چیزی را باور نکنند.(۳۹ساله)
    ۲۶ـ من آموختم هنگامی که بازسازی می کنی همه چیز دو برابر آن مقداری که فکر می کردی طول می کشد و هزینه بر میدارد.(۴۸ساله)
    ۲۷ـ م آموختم که ۹۰ درصد اتفاقاتی مه برای من رخ میدهند خوب و فقط ۱۰ درصد آنها بد هستند و برای اینکه خوشحال باشم باید روی آن ۹۰ درصد تمرکز کنم.(۵۴ساله)
    ۲۸ـ من آموختم که بدون مخاطره کردن نمی شود قهرمان شد.(۴۳ساله)
    ۲۹ـ من آموختم که هر چه خلاق تر باشی چیزهای بیشتری را درک می کنی.(۵۱ساله)
    ۳۰ـ من آموختم که آدم نباید خودش را با بهترین کاری که بقیه می کنند مقایسه کند، آدم باید خودش را با بهترین کاری که خودش می تواند انجام دهد مقایسه کند.(۳۱ساله)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:36  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

عشق يعني يك سلام و يك درود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون كندن بدست

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني رسم دل بر هم زدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني مستي و ديوانگى

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني شاعري دلسوخته

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني با جهان بيگانگى
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 10:46  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

عناوین فیلمها
سوته‌دلان،

 قلندر،

 دلشدگان،

 اسکادران عشق،

کوسه جنوب،

 تایتانیک،

 قیصر،

 سلطان قلبها،

 همسفر،‌

 موسرخه،

 داش آکل

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 10:10  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

مشاوره خانواده وازدواج

حل اختلافات زناشویی

راهنمایی زوج های جوان

تلفن:۰۲۶۱۲۲۶۴۷۱۴

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 10:34  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

راهنمایی زوج های جوان

تلفن:۰۲۶۱۲۲۶۴۷۱۴

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:33  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:49  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

کاش می دونستی هر روز چقدر دلم بهانه تو رو می گیره
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات ,گرمی نفسهات، مهربونی صدات تنگ شده
کاش می دونستی چقدر دلواپس تو‌ام
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم و  همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر می کنم تو هم به من فکر می کنی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:48  توسط رامین و مــــــهر افروز  | 

 

 

لطفا کردی بُــــتا

تخفیف زحمت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:11  توسط رامین و مــــــهر افروز  |